تبليغاتX
خلق کریم

بسمه تعالی

مراسم دومین سالگرد عروج ملکوتی عبدصالح خدا

حضرت آیت الله العظمی بهجت قدّس سرّه

سه شنبه 27 اردیبهشت 1390 بعد از نماز مغرب و عشاء

مسجد اعظم قم

سخنران :

حضرت حجة الاسلام و المسلمین صدّیقی

مدّاح : حاج محمّد خرّم فر

دیگر برنامه ها و مراسمات به این مناسبت :

 

1. قم- دوشنبه 19/2/1390 ساعت 17 تا 20 -دانشگاه پردیس قم - با سخنرانی حجج اسلام آقایان حجة الاسلام فاطمی نیا، حاج علی آقای بهجت و آقای روحی از شاگردان معظم له .

2. شيراز – يكشنبه 25 / 2/ 90 ساعت 17 تا 19 - دانشگاه شیراز با سخنرانی حجت الاسلام والمسلمين حاج علی آقای بهجت.

3. تهران –پنج شنبه 29 / 2/ 90 ساعت 16 الی 20 چهار راه مینی سیتی - اُزگل - مسجد اُزگل - با سخنرانی آیت الله مصباح یزدی و حجة الاسلام فاطمی نیا.

4. گيلان –شهرستان فومن (زادگاه حضرت آيت الله العظمي بهجت) 29 / 2/ 90

5. مازندران-شهرستان جویبار – 21/2/90 -مصلی نماز جمعه - مسجدبالامحله ساعت 17 الی 20 با سخنرانی حجة الاسلام والمسلمین علی بهجت.

6. بندرانزلي-31/2/90 - کانون فرهنگی بندر انزلی. (زمان دقيق برنامه متعاقبا اعلام خواهد شد)

7. رشت، يكشنبه 25/ارديبهشت ماه از ساعت 17 با سخنراني حجت الاسلام و المسلمين شجوني - مهديه رشت

8. شهرستان آران و بيدگل جمعه 30/ارديبهشت ماه بعداز نمازعشاء صحن اصلي آستان مقدس امامزاده حضرت محمدهلال بن علي ابن ابيطالب (عليهم السلام) با سخنراني حجت الاسلام والمسلمين حاج علي آقاي بهجت

9. بندرانزلي يكشنبه 1/خردادماه بعد از نمازعشاء مسجد جامع ، كانون فرهنگي معبر با سخنراني حجت الاسلام والمسلمين حاج علي آقاي بهجت

10. ساري سه شنبه 3/خردادماه دانشكده امام محمدباقر(ع)

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/02/27ساعت 2:36  توسط محمد رضا  | 
این پست را به جهت اطلاع رسانی به علاقه مندانی که جلسات روضه و

سوگواری حضرت صدیه طاهره را در این ایام پیگیری می کنند ایجاد کردیم

همزمان با ایام شهادت حضرت زهرا (سلام‌الله علیها) مراسم سوگواری و

عزاداری در حسینیه هدایت تهران برگزار می شود.

سخنران :حضرت آیت الله استاد حسین انصاریان


همراه با تلاوت اساتید بین المللی قرائت قرآن کریم حاج احمد ابوالقاسمی

و حاج مهدی عادلی

و مرثیه سرایی مداحان اهل بیت : حاج مرتضی طاهری و حاج محسن

طاهری

زمان:شنبه 

17/2/1390

مکان :حسینیه هدایت تهران واقع در میدان قیام، کوچه شهید

رقیب دوست


امیدواریم ما را از دعای خیر خود فراموش نفرمایید

+ نوشته شده در  جمعه 1390/02/16ساعت 17:15  توسط محمد رضا  | 

روی منبرها دروغ نگویید

وجود مبارک مرحوم ملّامحسن فيض کاشانى محدث خبير و داماد صدرالمتألهين شيرازى در «المحجة البيضاء» مى‏فرمايد: پيغمبر اکرم صلى الله عليه و آله فرمود: روز قيامت يک نفر از اين که او را به دادگاه مى‏آورند بهت زده مى‏شود، مى‏گويد: ما که نه عرق خورديم، نه رابطه نامشروع داشتيم و نه اهل ريختن آبروى مردم بوديم، نه حرام خورديم، ما را به چه علت به دادگاه آورده‏اند؟

به او می‏گويند: شما روزى به مغازه قصّابى رفتى که گوشت بخرى، انگشت خود را گذاشتى روى يک قطعه گوشت و به قصّاب گفتى از اين گوشت به من بدهيد. مقدارى از چربى آن گوشت به نوک انگشت تو چسبيد، قصّاب هم ناراحت نشد و راضى نبود که دست به آن بزنى، اگر قصّاب را راضى نکنى گرفتار عذاب خواهى شد. تصرّف در يک عدد گندم با بى‏رضايتى صاحب آن حرام است و کارى به اين ندارد که يک دانه گندم است.
دوستى داشتم که برايم يقين بود که از اولياى خدا است، براى اينکه 25 سال از عمرم را در تهران و در سفرها کنار ايشان بودم، من که در آن 25 سال حتى يک گناه صغيره از او نديدم. حدّاقل 2 ساعت از نيمه شب را مثل مادر داغديده در نماز شب گريه مى‏کرد و چقدر پاک زندگى مى‏کرد.
ايشان برايم گفت: مردى از اولياى خدا به من گفت: در يک مکاشفه، به محضر مبارک حضرت سيدالشهدا عليه السلام مشرف شدم، ديدم بدن حضرت ابى عبدالله الحسين عليه السلام سالم است، فقط بخشى از بدن آن حضرت زخم است، عرض کردم: يابن رسول الله! هزار و پانصد سال است که شما شهيد شده‏ايد، اين زخم‏ها هنوز خوب نشده است؟ فرمود: نمى‏گذارند خوب بشود.
گفتم: چه کسانى نمى‏گذارند خوب بشود؟ گفت: همين افرادى که روى منبرها دروغ مى‏خوانند، اين دروغ‏ها بدن مرا زخم مى‏کند و نمى‏گذارند خوب بشود. کتاب‏هاى معتبر ما براى ذکر مصيبت مانند «ارشاد» مفيد، «لهوف» سيد بن طاوس، «الذّريعه»، «نفس المهموم» و «منتهى الآمال» است. مردم با ذکر مصيبت درست، بيشتر گريه مى‏کنند، نياز نيست که اين همه دروغ گفته شود.

+ نوشته شده در  شنبه 1389/11/02ساعت 0:30  توسط محمد رضا  | 

*   شما را سفارش می کنم به اینکه نمازهایتان را در بهترین و با فضیلت ترین اوقات آنها به جا بیاورید و آن نمازها با نوافل، 51 رکعت است؛ پس اگر نتوانستید، 44 رکعت بخوانید و اگر مشغله های دنیوی نگذاشت آنها را به جا آورید، حداقل نماز توابین را بخوانید [ نماز اهل انابه و توبه هشت رکعت هنگام زوال است ].


*   می فرمودند نماز را بازاری نکنید اول وقت به جا بیاورید با خضوع و خشوع. اگر نماز را تحفظ کردید همه چیزتان محفوظ میماند و تسبیح صدیقه کبری سلام الله علیها که از ذکر کبیر به شمار می آید و آیت الکرسی در تعقیب نماز ترک نشود.


*   چند سفارش ایشان عبارت است از: اول روخوانی قرآن. می فرمودند قرآن را خوب و صحیح بخوانید. توصیه دیگر ایشان راجع به دوره تاریخ اسلام بود. می فرمودند یک دوره تاریخ اسلام را از ولادت حضرت پیغمبر(ص) تا 255 هـ.ق یا 260 هـ.ق بخوانید. و بعد از عمل به این ها می فرمودند برو نمازشب بخوان!


*   اما نماز شب پس هیچ چاره و گریزی برای مؤمنین از آن نیست، و تعجب از کسی است که می خواهد به کمال دست یابد و در حالی که برای نماز شب قیام نمی کند و ما نشنیدیم که احدی بتواند به آن مقامات دست یابد مگر به وسیله نماز شب 


*   علامه طباطبایی می فرمودند: « چون در نجف اشرف برای تحصیل مشرف شدم، از نقطه نظر قرابت و خویشاوندی گاه گاهی به محضر مرحوم قاضی شرفیاب می شدم تا یک روز در مدرسه ای ایستاده بودم که مرحوم قاضی از آن جا عبور می کردند. چون به من رسیدند، دست خود را روی شانه من گذاردند و گفتند: ای فرزند! دنیا می خواهی نماز شب بخوان، آخرت می خواهی نماز شب بخوان! »


*   « اما نماز شب پس هیچ چاره و گریزی برای مؤمنین از آن نیست، و تعجب از کسی است که می خواهد به کمال دست یابد و در حالی که برای نماز شب قیام نمی کند و ما نشنیدیم که احدی بتواند به آن مقامات دست یابد مگر به وسیله نماز شب. »

 



*   از آن چیزها که بسیار لازم و با اهمیت است دعا برای فرج حضرت حجت ـ صلوات الله علیه ـ در قنوت نماز وتر است بلکه در هر روز و در همه دعاها.


*   دیگر آن که، گر چه این حرفها آهن سرد کوبیدن است، ولی بنده لازم است بگویم اطاعت والدین، حسن خلق، ملازمت صدق، موافقت ظاهر با باطن و ترک خدعه و حیله و تقدم در سلام و نیکویی کردن با هر برّ و فاجر، مگر در جایی که خدا نهی کرده. الله الله الله که دل هیچ کس را نرنجانید!

تا توانی دلی بدست آور *** دل شکستن هنر نمی باشد

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/08/02ساعت 14:25  توسط محمد رضا  | 

 

توسل به حضرت ولی عصر(عج)

از قول آیت الله بهجت ماجرایی بسیار زیبا نقل شده است :


« مرحوم آقا سید حسن در شهر نجف اشرف زندگی می‌كرد.
او شیعه و مؤمنی با تقوا و اهل ولایت بود. آقا سید حسن در یكی از سالهای حیاتش مشكلات و گرفتاریهای بسیار سنگینی پیدا می‌كند. این نابسامانیها و گرفتاریها مدتها ادامه می‌یابد و روز به روز بر قرضها و مشكلات او افزوده می‌شود. عاقبت صبر و طاقت از كف می‌دهد و از آن همه قرض و فقر، خسته و دلشكسته می‌گردد.

دیگر هیچ راه و چاره‌ای به جز توسل باقی نمانده بود. آقا سیدحسن با قلبی شكسته، به ساحت مقدس حضرت حجت ابن الحسن العسكری (ع) متوسل می‌شود و مشغول خواندن ذكر و دعایی خاص می‌گردد.
این توسل باید چهل روز پشت سر هم ادامه می‌داشت.

روز اول، روز دوم، روز سوم ... و همین طور روزها پشت سر هم می‌آید و می‌رود. چهلمین روز نیز فرا می‌رسد. آقا سیدحسن آن روز متوجه نبود درست چهلمین روزی است كه آن دعا و توسل را خوانده است.

آن روز به جز او هیچ كس در خانه حضور نداشت و درهای خانه نیز همه بسته بود. آقا سید حسن در آن خلوت و سكوت حاكم بر خانه، مشغول خواندن دعا و توسلش می شود. ناگهان آن سكوت و خاموشی شكسته می‌شود و شخصی او را با اسم صدا می‌زند:
آقا سیدحسن! آقا سیدحسن!

آقا سیدحسن با شنیدن این صداها گمان كرد خیالاتی شده‌ است. دوباره فكرش را به دعا و توسل جمع كرد.
اندكی بعد دوباره همان صدا شنیده شد. این بار صاحب آن صدا آقا سیدحسن را با نام و نام پدرش صدا كرد.
آقا سیدحسن همراه با ترس و اضطراب از جایش بلند شد؛ اطمینان پیدا كرده بود كه این صدا واقعی و حقیقی است. سراسیمه و با شتاب شروع به جستجوی اتاقها و همه گوشه و كنار خانه كرد، اما به جز او هیچ كس در خانه حضور نداشت.

در این هنگام صاحب آن صدا قریب به این مضامین می‌فرماید:

« آقا سیدحسن! شما گمان می‌كنید ما به یاد شما نیستیم و مواظبتان نمی‌باشیم! »

و بعدها آقا سیدحسن برای دیگران تعریف كرده بود:
« در آن لحظه‌ای كه آن صدای نهانی و جان‌بخش را شنیدم به یكباره احساس و نیروی خاصی در من پیدا شد. از آن لحظه به بعد بی‌اختیار اطمینان پیدا كرده ‌بودم كه دیگر هیچ گرفتاری و مشكلی ندارم!
 و عجیب ‌تر اینكه بعد هم، بدون اینكه پول و كمك ظاهری و خاصی به من برسد، همه قرضها و مشكلاتم خود به خود و به شكلهای نامحسوسی برطرف شد و همه آن ناراحتیها و گرفتاریها به كلی از میان رفت! »

آیت الله بهجت بعد از این، ماجرایی جالب در مورد شیخ مرتضی زاهد نقل میکنند:
آقا سیدابوالقاسم سیدپورمقدم ( که شخص محترم و موثق و شغل و پیشه اش نجاری بود ) در کسب و کارش مشکل پیدا می کند و چرخش روزگار، سفارشات و درخواستهای ساخت وسیله های چوبی را بسیار کم و ناچیز می کند و درآمد او روز به روز کاهش می یابد.

آن آقای نجار خودش به آیت الله بهجت گفته بود:
« با آنکه تا آنجا که ممکن بود صرفه جویی می کردم، ولی باز هم مجبور شده بودم اندک اندک از سرمایه و وسایل کارم بفروشم و خرج کنم. این وضعیت مدتها ادامه یافت و هیچ گشایشی برای من حاصل نمی شد و روز به روز بر مشکلاتم افزوده می شد...»

اما همچنان امیدوار و صبور، مشکلاتش را، حتی برای خانواده اش هم بازگو نمی کرد. هر روز در محل کارش حاضر می شد و همچنان امیدوار به رونق و گشایشی دوباره در کسب و کارش بود.
عاقبت در یکی از شبهای زمستانی، صبر و طاقتش را از دست داد و با دلی شکسته و همراه با نوعی گله مندی، شروع به عرض حاجت به ساحت مقدس حضرت بقیة الله الاعظم حجة ابن الحسن العسکری (علیه السلام) کرد.

فردای آن شب آن آقای نجار به خانه یکی از نیکان دعوت شده بود. آقا شیخ مرتضی زاهد نیز در آن مجلس حضور داشت. صاحبخانه، آقا شیخ مرتضی و چند نفر از مومنین را برای صرف غذا دعوت کرده بود.

حاضرین بعد از غذا بلند شدند و شروع به خداحافظی کردند؛ اما آقا شیخ مرتضی زاهد همچنان در مجلس نشسته بود. آن آقای نجار نیز همراه با صاحبخانه و دو سه نفر از میهمانها به دور آقا شیخ مرتضی زاهد حلقه زده بودند.
آن آقای نجار برای آیت الله بهجت تعریف کرده بود:
« بعد از اینکه مجلس تمام شد، من و صاحبخانه و دو سه نفر از دوستان در خدمت آقای زاهد در زیر کرسی نشسته بودیم. ایشان بلافاصله و بدون هیچ مقدمه و پیش زمینه ای شروع به تعریف کردن قصه ماجرای آقا سیدحسن (ماجرای اول) کردند.
پرداختن به این قصه به اندازه ای بی مقدمه و بی مناسبت بود که به خوبی پیدا بود، علاوه بر من، دیگران نیز از این مطلب تعجب کرده اند.

آقا شیخ مرتضی زاهد در حال بازگویی و تعریف کردن این قضیه بودند و من هم همانند دیگران در حال گوش دادن بودم تا اینکه آقای زاهد به آن قسمت از این قصه و ماجرا رسید که صاحب صدا به آقا سید حسن می فرماید:

« شما گمان می کنید ما به یاد شما نیستیم و مواظبتان نمی باشیم! »
در این لحظات آقا شیخ مرتضی زاهد این جملات را با نگاهی بسیار نافذ و خاص به من، بازگو کرد.
با شنیدن این جملات ناگهان یک حالت بسیار شگفت و خارق العاده ای در من پیدا شد.
به محض اینکه این جملات از لبهای مرحوم زاهد بیرون آمد، بی اختیار احساس می کردم دیگر هیچ فقر و نیازی ندارم و هیچ گرفتاری و مشکلی برای من باقی نمانده است!

بی اختیار به یاد شب گذشته ام افتادم یعنی شبی که در آن به ساحت مقدس حضرت بقیة الله الاعظم (علیه السلام) متوسل شده بودم. و عجیب تر اینکه من هم بدون اینکه کمک و پول خاصی به من برسد، به سرعت و خود به خود همه مشکلات و کمبودهایم برطرف شد و به شکلهای غیر قابل تصوری از همان اولین لحظه های بعد از آن ملاقات با آقا شیخ مرتضی زاهد، زندگی و کسب و کارم نیکو و خوش و بابرکت شد!

رازداری و عشق به حضرت علی(ع)

مرحوم حجت الاسلام اسدالله حمیدی تهرانی می گفت:
« خدا رحمت کند یک آقا سیدی تعریف می کرد، یک روز در جلسه ای در خدمت مرحوم آقا شیخ مرتضی زاهد بودیم. بعد از این که جلسه تمام شد و مرحوم زاهد می خواستند تشریف ببرند فقط من و ایشان در اتاق باقی مانده بودیم.
زمانی که آقا شیخ مرتضی زاهد می خواست از اتاق بیرون برود، ابتدا رو به سوی حرم حضرت امیرالمومنین علیه السلام ایستاد و شروع به سلام دادن به ساحت مقدس سیدالاوصیاء، حضرت علی بن ابی طالب(ع) نمود.

 زمانیکه ایشان در حال سلام دادن به حضرت امیر(ع) بود، ناگاه من متوجه و ناظر منظره ای بسیار غیر عادی و شگفت شدم، به گونه ای که از مشاهده آن منظره، قلبم به تپش افتاد و بسیار هیجان زده شدم.
در قسمتی از آن اتاق، عکسی از آیت الله العظمی شیخ مرتضی انصاری نصب شده بود و من در آن لحظه ای که آقا شیخ مرتضی زاهد با خم شدن و تعظیم، شروع به سلام کردن به حضرت امیرالمومنین علیه السلام کرده بود، مشاهده کردم آن عکس نیز همراه با آقا شیخ مرتضی زاهد خم شد و تعظیم کرد و دوباره به حالت اول باز گشت!

من در حالیکه هیجان زده شده بودم، بی اختیار و بلافاصله رو به آقا شیخ مرتضی زاهد کردم و خواستم آنچه را که دیده ام برای ایشان بازگو کنم؛ در این هنگام آقا شیخ مرتضی زاهد اشاره به آن عکس کرد و فرمود:

« این چیزی را که شما دیدید من هم دیدم شما هم هر چه را می بینید لازم نیست فوری برای دیگران تعریف کنید! »
از کار افتادن گرامافون !

حاج احمد مصلحی (از کاسب های قدیمی و اهل تقوای بازار تهران) می گفت:
« در آن زمان، در گوشه ای از بازار سیداسماعیل، مغازه ای گرامافون داشت. به اندازه ای صدای آن را زیاد می کرد که صدایش تا جلوی مغازه ما می پیچید و گوششان هم به هیچ اعتراض و تذکری بدهکار نبود.

در آن زمان آقا شیخ مرتضی زاهد گاهی برای رفتن به مسجد از جلوی مغازه ما رد می شد و من در آن زمان، نه یک بار و دوبار، بلکه چندین بار شاهد بودم زمانی که آقا شیخ مرتضی زاهد از اینجا رد می شد و صدای آن گرامافون نیز بلند بود، به یک باره آن دستگاه عیبی پیدا می کرد و صدایش خفه می شد! و آنها در آن لحظات نمی توانستند آن را درست کنند و از اینکه دستگاهشان بی هیچ دلیل و علتی قطع می شد گیج می شدند.

 من چندین بار خودم شاهد و ناظر این مسأله بودم. خدا نمی خواست گوشهای آقا شیخ مرتضی به صورت غیر اختیاری هم، صدای موسیقی و صدای حرام را بشنوند. »

بارش باران و عنایت حضرت زهرا(س)

حاج آقای شیرازی می گفت:
« در یکی از سالها آقا شیخ مرتضی زاهد در روز شهادت حضرت فاطمه زهرا علیها السلام بر بالای منبر بود. آن روز آقایان در داخل اتاقها حضور داشتند و جمعی از خانمها در گوشه ای از حیاط نشسته بودند.
در وسطهای جلسه ناگهان باران شدیدی شروع به باریدن کرد. خانمهایی که در حیاط نشسته بودند می خواستند خودشان را جمع و جور کنند، همهمه و سر و صدایشان بلند شد.
در همین لحظه آقا شیخ مرتضی سرش را کمی به سوی آسمان بالا گرفت و به آرامی گفت:

« مگر نمی بینی؛ نبار! »

آقا شیخ مرتضی دوباره به ادامه صحبتهایش مشغول شد. کم کم سر و صدای خانمها فرو نشست و ما هم که داخل اتاق بودیم متوجه شدیم دیگر خبری از باران نیست.
جلسه به پایان رسید و مردم در حال رفتن بودند. در موقع بیرون رفتن از خانه، همه خیال می کردند باران دوباره شروع به باریدن کرده است.
 ولی من ناگهان به صورت تصادفی به یک پدیده بسیار شگفت واقف شدم. ابتدا شکّ کردم، ولی دوباره برگشتم و با دقت، داخل و خارج از خانه را نظاره کردم. آنچه را می دیدم بسیار واضح و آشکار بود!

در بیرون از خانه در همه جا باران می بارید و فقط در فضای آن خانه باران نمی بارید. و من تازه متوجه شدم بعد از آن دعای آقا شیخ مرتضی زاهد، در همه این مدت باران در حال باریدن بوده‌ است و فقط در فضای آنجا باران نمی باریده است!
 آن روز به غیر از من، سه چهار نفر از دوستان نیز به این پدیده خارق العاده پی برده بودند! »

برای مطالعه زندگینامه ایشان به علمای شیعه مراجعه کنید

 

+ نوشته شده در  شنبه 1389/07/24ساعت 15:46  توسط محمد رضا  | 

احاطه مردان الهی به تمام علوم
از حكیم فرزانه آیت الله سیدعبدالكریم كشمیری نقل شد كه:
روزی خدمت آقای مجتهدی رفته و در محضرشان نشسته بودم، در این موقع طلبه‌ای وارد شده و بعد از مدت كوتاهی سؤالی بسیار صعب و دشوار مربوط به علم فلسفه مطرح نمود و خواستار جواب آن از جعفر آقا شد.
با خود گفتم: آخر ای‌ عزیز! این چه سؤالی است كه از ایشان می‌پرسی؟! ایشان كه فلسفه نخوانده‌اند.
جناب  جعفر آقا كه سر به زیر نشسته بودند بعد از كمی تأمل ناگهان سر خود را بلند كردند و شروع به پاسخ نمودند و آنچنان مسأله صعب فلسفی را حل كردند و پاسخش را به آن طلبه تفهیم كردند كه گویی تمام علم فلسفه در مشت این مرد خدا بود به طوری كه باید ملاصدرا هم بیاید و نزد ایشان فلسفه بیاموزد.

آقای كشمیری می‌فرمودند: من كه استاد فلسفه بودم از این جواب بسیار متعجب و متحیر گشتم.

وجود مشكلات به خاطر قطع صله رحم

آقای امیری می‌گفتند:
هنگامی كه خدمت آقای مجتهدی رسیدم به ایشان عرض كردم: مدتی است عیالم مریض می‌باشد و خود نیز دچار گرفتاری متعددی شده‌ام و به طور كلی زندگی نابسامانی پیدا كرده‌ام، اگر ممكن است دعایی بفرمایید تا گرفتاریهایم برطرف شود.
آقا تأملی كرده و فرمودند:

 بله، كسی كه رحمش را از خانه دور كند، این چیزها را هم دارد، پیر مردی از بستگانتان از شما دلگیر و ناراحت شده است، شما دل او را شكسته‌اید، او در آن حال آهی كشیده كه به سبب آن، گرفتاری به شما روی آورده‌است و تا هنگامی كه دل او را بدست نیاورید این گرفتاریها برطرف نخواهد شد و عیالتان روز به روز بدتر می‌شود.

آقای امیری می‌گفتند: هر چه در آن موقع فكر كردم چه كسی از من دل آزرده شده به نتیجه‌ای نرسیدم. وقتی به خانه رفتم مسأله را با عیالم در میان گذاشتم و او هم متوجه نشد. بالاخره آنقدر فكر كردیم تا اینكه پی بردیم جریان چیست.
قضیه از این قرار بود كه مدتی قبل پیر مردی درب منزل ما آمده و اظهار داشت: من از اقوام پدرتان هستم اما شما مرا نمی‌شناسید، اگر امكان دارد به من كمكی كنید.

بنده كه تا آن موقع او را ندیده بودم، گفتم: دروغ نگو، من تا بحال یكمرتبه هم تو را ندیده‌ام آنگاه درب را بر روی او بستم و او هم با ناراحتی بسیار آنجا را ترك كرد. وقتی متوجه شدم عیب كار از كجاست شروع به جستجو كردم و بعد از شناسایی آن پیرمرد فهمیدم راست می‌گفته و از اقوام دور ما محسوب می‌شود.

بالاخره به او كمك نموده و دل او را به دست آوردم و پس از آن زندگیم به حالت عادی بازگشت و گرفتاریهایم یكی پس از دیگری برطرف گردید و عیالم نیز سلامتیش را بدست آورد.

دیدار آیت الله گلپایگانی با آقای مجتهدی

جناب حاج فتحعلی نقل كردند:
هنگامی كه حضرت آیت الله گلپایگانی می‌خواستند به دیدن آقای مجتهدی بروند به ایشان می‌گویند: جناب آیت الله گلپایگانی می‌خواهند به دیدن شما بیایند.
آقای مجتهدی می‌فرمایند:

خیر، ایشان از سادات هستند و درست نیست به دیدن ما بیایند، ما به دیدن ایشان می‌رویم.

در همین موقع بطور ناگهانی حال آقای مجتهدی به حدی دگرگون شد كه ایشان را به بیمارستان آیت الله گلپایگانی بردیم ولی آقا اجازه نمی‌دادند طبیبی ایشان را معاینه كند.
وقتی آیت الله گلپایگانی متوجه شدند كه آقای مجتهدی در بیمارستان بستری هستند برای دیدن ایشان به آنجا آمدند. همین كه آقای مجتهدی آیت الله گلپایگانی را دیدند گفتند:

آقا جان همینكه چشم شما به ما افتاد، ما خوب شدیم،

 و از روی تخت بلند شدند و به منزل رفتند.
بعداً آقای مجتهدی فرمودند:

« ما به بیمارستان رفتیم كه آیت الله گلپایگانی كه می‌خواهند به دیدن ما بیایند زحمت نكشند و به منزل بیایند. »
او از ما اهل بیت است

آقای حاج فتحعلی از قول حاج میرزا تقی زرگری تعریف كردند:
یك روز كه در منزل نشسته بودم زنگ خانه به صدا درآمد. وقتی درب را باز كردم، دیدم حضرت آیت الله مرعشی نجفی می‌باشند،
ایشان با حالتی شگفت زده فرمودند:

می‌دانید چه شده است؟

دیشب ائمه اطهار (علیهم ‌السلام) به من فرمودند:
كه ما مقام سیادت (منا اهل البیت) را به آقای مجتهدی داده‌ایم.

آقای زرگری می‌فرمودند بعد از شنیدن این مطلب نزد آقای مجتهدی رفته و مطلبی را كه آیت الله مرعشی گفته بودند، برایشان بازگو نمودم، آقا در حالی كه تبسمی بر لب داشتند، فرمودند:

مدتهاست كه این مقام را به ما مرحمت كرده‌اند، آقای مرعشی تازه دیشب متوجه شده‌اند.

برای مطالعه زندگینامه این مرد خدا به علمای شیعه مراجعه کنید

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/07/21ساعت 12:48  توسط محمد رضا  | 
شیخ محمد طاهر نجفی سالها خادم مسجد کوفه بود  و با خانواده خود در همان جا منزل داشت  و اکثر اهل علم نجف که به آن جا مشرف می شدند، او را می شناسند و تاکنون چیزی جز حسن و صلاح از او نقل نکرده اند و ایشان از هر دو چشم نابینا اشد . او می گفت:
« هفت یا هشت سال قبل، به علت نیامدن زوّار و جنگ بین دو طایفه در نجف اشرف، که باعث قطع تردد اهل علم به آن جا شد، زندگانی بر من تلخ گشت؛ چون راه درآمد من منحصر به این دو دسته ( زوار و اهل علم ) بود؛ به طوری که اگر آنها نمی آمدند، زندگی ام نمی چرخید.
 با این حال و با کثرت عیال خود و بعضی از ایتام، که سرپرستی آنها با من بود، شب جمعه ای هیچ غذایی نداشتیم و بچه ها از گرسنگی ناله می کردند. بسیار دلتنگ شدم.
من غالباً به بعضی از اوراد و ختوم مشغول بودم. در آن شب که بدی حال به نهایت خود رسیده بود، رو به قبله، میان محل سفینه ( معروف به جای تنور ) و دکة القضاء ( جایی که امیرالمؤمنین علیه السلام برای قضاوت می نشسته اند ) نشسته بودم و شکایات حال خود را به خدای متعال می نمودم و اظهار می کردم که خدایا به همین حالت فقر و پریشانی راضی هستم.

و باز عرض کردم: چیزی بهتر از آن نیست که چهره مبارک سید و مولای عزیزم را به من نشان دهی و دیگر هیچ نمی خواهم.
ناگهان خود را سر پا دیدم که در یک دستم سجاده ای سفید و دست دیگرم در دست جوان جلیل القدری که آثار هیبت و جلال از او ظاهر است، قرار داشت. ایشان لباس نفیسی مایل به سیاه در برداشت.

 من ظاهربین، خیال کردم که یکی از سلاطین است؛ اما عمامه به سر مبارک داشت و نزدیک او شخص دیگری بود که لباس سفیدی به تن کرده بود. با این حالت به سمت دکه ای که نزدیک محراب است به راه افتادیم وقتی به آن جا رسیدیم، آن شخص جلیل که دست من در دست او بود فرمود:
 یا طاهر افرش السجاده. ( ای طاهر سجاده را فرش کن.)

آن را پهن نمودم دیدم سفید است و می درخشد و با خط درخشان چیزی بر آن نوشته شده بود ولی جنس آن را تشخیص ندادم. من با ملاحظه انحرافی که در قبله مسجد بود، سجاده را رو به قبله فرش کردم.
فرمود: چطور سجاده را پهن کردی؟
 من از هیبت آن جناب از خود بی خود شدم و از شدت حواس پرتی گفتم: فرشتها بالطول و العرض ( سجاده را به طول و عرض پهن نمودم. )

فرمود: این عبارت را از کجا گرفته ای؟ گفتم: این کلام از زیارتی است که با آن، حضرت بقیة الله عجل الله تعالی فرجه الشریف را زیارت می کنند.

در روی من تبسم کرد و فرمود: اندکی فهم داری.
 بعد هم بر آن سجاده ایستاد و برای نماز تکبیر گفت و پیوسته نور عظمت او زیاد می شد به طوری که نظر بر روی مبارک ایشان ممکن نبود. آن شخص دیگر، به فاصله چهار وجب پشت سر ایشان ایستاد.
هر دو نماز خواندند و من روبروی ایشان ایستاده بودم. ناگهان در دلم راجع به او چیزی افتاد و فهمیدم ایشان از آن اشخاصی که من خیال کرده ام، نیست. وقتی از نماز فارغ شدند، حضرتش را دیگر در آن جا ندیدم اما مشاهده کردم که آن بزرگوار روی یک کرسی حدود دو متری که سقف هم داشت، نشسته اند و آن قدر نورانی بودند که چشم را خیره می کرد. از همان جا فرمودند:
« ای طاهر احتمال می دهی من کدام سلطان از این سلاطین باشم؟ »
عرض کردم: مولای من، شما سلطان سلاطینید و سید عالمید و از این سلاطین معمولی نیستید.
فرمود:
« ای طاهر به مقصد خود رسیدی دیگر چه می خواهی؟ آیا ما شما را هر روز رعایت نمی کنیم؟ آیا اعمال شما بر ما عرضه نمی شود؟ »
بعد هم وعده گشایش از تنگدستی را به من دادند. در همین لحظه شخصی که او را می شناختم و کردار زشتی داشت از طرف صحن مسلم وارد مسجد شد. آثار غضب بر آن جناب ظاهر و روی مبارک را به طرف او کرد و رگ هاشمی در پیشانیش پدیدار شد و فرمود:
« ای فلان، کجا فرار می کنی؟ آیا زمین و آسمان از آن ما نیست و در احکام و دستورات ما جاری نمی شود؟ تو چاره ای جز آن که زیر دست ما باشی، نداری؟»
آنگاه به من توجه کرد و تبسم نمود و فرمود:
ای طاهر به مراد خود رسیدی؛ دیگر چه می خواهی؟

به خاطر هیبت آن جناب و حیرتی که از جلال و عظمت او به من دست داد، نتوانستم سخنی بگویم. باز ایشان سخن خود را تکرار فرمودند؛ اما شدت حال من به وصف نمی آمد. لذا نتوانستم جوابی بدهم و سؤالی از حضرتش بنمایم. و در این جا به فاصله چشم برهم زدنی نگذ شت که ناگهان خود را در میان مسجد، تنها دیدم. به طرف مشرق نگاه کردم، دیدم فجر طلوع کرده است.

شیخ طاهر گفت: با آن که چند سال است که کور شده ام و بسیاری از راه های کسب درآمد بر من بسته شده، که یکی از آنها خدمت علماء و طلابی بود که به کوفه مشرف می شدند؛ اما طبق وعده حضرت، از آن تاریخ تا به حال الحمدلله در امر زندگی گشایش شده و هرگز به سختی و تنگی نیفتاده ام. »

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/07/15ساعت 1:11  توسط محمد رضا  | 

ارزش عبادت به صحّت و درستی آن است و صحّت آن، به دو عامل مهم بستگی دارد:

1. صحیح بودن هدف.
2. صحیح بودن شكل آن.
امّا «هدف»: كسب رضای الهی و انجام وظیفه، باید هدف انسان در عبادت باشد. از این رو، عبادتی كه از روی ریا، یا كسب وجهه و خوشایند مردم باشد یا انسان انتظار ستایش از غیر خدا داشته باشد، شرك است. البته اگر هدف، خدا باشد و مردم متوجّه كار خالصانه انسان شوند، اشكال ندارد.[1]

بقیه در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/05/21ساعت 14:17  توسط محمد رضا  | 

استاد مجاهدی نقل کردند :

به خاطر دارم كه در معیت آقای مجتهدی، ناهار را میهمان یكی از دوستان بودیم. صاحب خانه بر خلاف قولی كه داده بود سفره نسبتاً رنگینی را تدارك دیده و سرگرم كشیدن غذا بود.

جناب مجتهدی كه در كنار سفره نشسته بودند غذا صرف نمی‌كردند ولی چشم از سفره هم بر نمی‌داشتند! اصرار صاحب خانه به ایشان برای طرف غذا سودی نداشت و می‌فرمودند:

شما راحت باشید! من چندان میلی به غذا ندارم.

دوستان می‌دانستند كه باید به ایشان اصرار نكنند و راحت شان بگذارند، شاید صاحب خانه تصور می‌كرد كه جناب مجتهدی نوع غذا را نپسندیده‌اند واز آن خوش‌شان نمی‌آید!
به هر حال سفره بر چیده شد و تمامی دوستان به دنبال یافتن پاسخی برای این سئوال بودند كه:
چرا ایشان گرسنه از سر سفره برخاستند و حتی لقمه‌ای از غذا تناول نكردند؟!

فردای آن روز به خدمت شان شرفیاب شدم. تنی چند از دوستان نیز حضور داشتند. مرحوم مصطفوی از ایشان پرسید:
دیروز ظهر، چرا غذا میل نفرمودید؟!
گفتند:

آقاجان! من در آن سفره غیر از خون نمی‌دیدم! این غذا از پول نزول تهیه شده بود و خوردن نداشت!
ما همگی صاحبخانه را می‌شناختیم، مردی نبود كه آلوده به نزول باشد. زندگی متوسطی داشت و با عفاف و كفاف زندگی می‌كرد و هضم فرمایش جناب مجتهدی برای دوستان دشوار بود.
ساعتی گذشت و مردی كه دیروز مهمانش بودیم، آمد، هنگامی كه آقای مجتهدی برای تجدید وضو از اتاق بیرون رفتند، آقای مصطفوی از آن مرد پرسید:

غذای دیروز را از چه پولی تهیه كرده بودید؟!
گفت:
من به آقا قول داده بودم كه برای ناهار غذای ساده‌ای تهیه كنم ولی همسرم اجازه نداد و گفت كه ما باید به بهترین وجه از این مرد خدا پذیرایی كنیم! من هم ناگزیر شدم كه از همسایه خود حاجی فلان مقداری پول قرض كنم!

آقای مصطفوی كه همسایه آن مرد را خوب می‌شناخت، گفت:
حالا معلوم شد كه چرا آقای مجتهدی دیروز غذا نخوردند، همسایه این مرد در بازار قم به دادن نزول و گرفتن بهره پول مشهور است و چون غذای دیروز از پول ربا تهیه شده ‌بود، جعفر آقا تمایلی به خوردن آن نشان ندادند و امروز هم فرمودند: در آن سفره غیر از خون نمی‌دیدم!
+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/04/20ساعت 20:23  توسط محمد رضا  | 

حجة الاسلام  سید باقر گلپایگانی از قول پدرشان آیت الله گلپایگانی فرمود:

« در اوائل بی حجابی هر کدام از علما برای مبارزه با آن نظری داشتند. من بسیار ناراحت و اینکه وظیفه چیست، راهی ندیدم جز اینکه توسل به حضرت ولی عصر ارواحنا فداه پیدا کنم و استمداد از آن حضرت بنمایم، عرض کردم یا بن الحسن وظیفه مرا معین نمائید
شب در عالم رؤیا دیدم تابلو بسیار بزرگی با خطی درشت و خوانا نوشته:
« فاذا ظهر علیکم الفتن فعلیکم بشیخ عبدالکریم. »

از خواب بیدار شدم مرحوم حاج شیخ عبدالکریم رسیده و خوابم را گفتم و ایشان فرمود: باید کمر را بست تا از هر راه ممکن اقدام نماییم. »
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/03/19ساعت 17:23  توسط محمد رضا  |